زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند
آن كه آوازي از عشق بر لبان خود دارد ، نه هرگز متولد شده و نه هرگز مي ميرد
زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند
حميد مصدق خرداد 1343
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.
مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از
سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود
عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی
حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب
یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد
شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد
مرا رها مکن
کنج قفس نشستم و در خلوت سکوت
غمگین گریستم!
این درد میکشدم که ندانم در این قفس
پابند کیستم؟
خامش ز چیستم؟
برف خیال تو در دست های دوستی من بیش از دمی نماند.
يكي مي پرسد : اندوه تو از چيست ؟
سبب ساز سكوت مبهمت كيست ؟
برايش صادقانه مي نويسم : براي آنكه بايد باشد و نيست .
به سلام ها دل نمی بندم
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم
دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه
برگرفته از وبلاگ http://noon-o-panir.blogfa.com
من برای تو میخونم هنوز از این ور دیوار
هرجای گریه که هستی خاطرهاتو نگهدار
تو نمی دونی عزیزم حال روزگار مارو
توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه هارو
یه دل سنگی توو دستم
خیلی دل باهاش شکستم
هر دفه یه دل شکستم
توو دل دیگه نشستم.
من شکستمش واسم مهم نیست به خاطر کی
واسم این مهمه که فقط شکستمش همین!
یاد گرفتم به دشمنم یه فرصت دیگه بدم تا به اشتباهش پی ببره.
همش تظاهر بابا خسته شدم
از تو نه ولی خسته شدم از این همه خستگی
دیگه بسه
خداحافظ
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرارند.
طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده
یه آه خداحافظ یه فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد
ای معجزه خاموش یه حادثه روشن شو
یه لحظه فقط یه آه هم جنس شکفتن شو
از روزنه این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو
برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش یه گریه فرورم کن
از قرقر بی رحم این تجربه من سوز
پرواز رهایی باش به زیافت دیروز
به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد
لحظه آخر لحظه شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود
v بی تردید همان می شویم که مجسم می کنیم. "بریستول"
v زیستن راستین زمانی است که تغییراتی کوچک رخ دهند.
v تخییل مهم تر از دانش است. "آلبرت اینشتین"
v زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد. "افلاطون"
v قلب تو هر جا باشد گنج تو هم همان است. "پائولو کوئیلیو"
v مشکلات نشانه های زندگی هستند. "پرومودباترا"
v معتقدم اساسی ترین تخیل، قدرت زندگانی است. "ساموئل"
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی :
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست .
رفتی پیش از آن که باران ببارد...
هنگامی که به دنیا می آیی همه می خندند در حالی که تو می گریی ،
پس ای عزیز زندگیت را چنان بگذران که در روز مرگ در حالی که همه می گریند
تو تنها کسی باشی که می خندی .
نازنینم
عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه
از چشمانم بخوان .
کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .
برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو
جوابش را در قلبت خواهی یافت .
((علی مرتضوی))
روزی از روزها ،
شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .
تا هرچه دورتر بیفتم ،
تا هرچه دیرتر بیفتم ،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین .
((دکتر علی شریعتی))
وقتی که هیچ نداری
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری ،
حتی بی هیچ حسرتی ،
دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟
وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هرکسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .
(دکتر علی شریعتی))
من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام .
عشق به آزادي ، سختي جان دادن را بر من هموار مي سازد .
عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است .
آزادي معبود من است .
به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است .
هر دردي بي درد است .
هر زنداني رهايي است .
هر جهادي آسودگي است .
هر مرگي حيات است .
مرا اينچنين پرورده اند من اينچنينم .
پس چرا از فردا مي ترسم .
من تنهايي را از آزادي بيشتر دوست دارم!
))دکتر علي شريعتي((
چه دشوار شده است دم زدن !
در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است
و ...
" صدای هر گامی غم !
غم !"
((دکتر علی شریعتی))
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .
وقتی او تمام کرد من شروع کردم .
وقتی او تمام شد من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
((دکتر علی شریعتی))
کسانی که خود بسیارند ،
نیازی به هم وطن ندارند .
کسانی که خود آزادند ،
از زندان به ستوه نمی آیند .
آدم های اندکند
که به ازدحام محتاجند .
((دکتر علی شریعتی))
نه ، من هرگز نمی نالم .
قرن ها نالیدن بس است .
می خواهم فریاد کنم .
اگر نتوانستم ، سکوت می کنم .
خاموش مردن بهتر از نالیدن است .
((دکتر علی شریعتی))
شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر بکشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید.
هفت بار روح خویش را آزردم:
اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.
دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.
پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست.
ششمین بار چهره ای زشت را تحقیر کرد،درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقابهای خودش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز چهار فصلش همه آراستگي است.من چه مي دانستم هيبت باد زمستان هست من چه مي دانستم سبزه ميميرد از بي آبي ،سبزه يخ ميزند از سردي دي،من چه ميدانستم،دل هر کس دل نيست.قلبها از اهن وسنگ است،قلبها بي خبر از عاطفه اند.
دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای... وازه ها پر کرده ام من نگاه ملتمسم را در این که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیبا ترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
مترسك رو دوست ندارم زيراپرنده ها رو مي ترسونه ولي دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه.