دیگه رفتم...
هر چند که از غروب بدم میاد ولی می خوام واسه یک بار هم که شده غروب کنم
شاید یه روزی برگشتم شایدم هیچ وقت
راستش دل مرده ام . البته شایدم مردم
خسته شدم
از نوشتن
از این کار های تکراری
از خودم
همین!؟
...تووی این شهر سیاهی می دونم تو بی گناهی
واسه ی من تا همیشه قشنگترین اشتباهی ...
حالا هر شب بی تو قلب من میگیره
منو تهدید می کنه بی تو می میره
صدای رفتن تو توو گوشم انگار
میگه از پیشم برو خدا نگهدار
می دونم که انتظار فایده نداره
دل من همیشه زرد و بی بهاره
صدای رفتن تو توو گوشم انگار
میگه از پیشم برو خدا نگهدار
تنها براي چشمان تو مي نويسم كه نگاهت تكراري از اسمان است.
تو هماني هستي كه بهار را برايم به ارمغان اوردي ومن هماني هستم
كه به عشقت وفادار مانده ام و روز هاي بي تو را روي دفتر دلم شمارش
كردم
تقديم به اميد زندگانيم
تو را سطر به سطر می نویسم و واژه به واژه به دنبالت می گردم تا تمام دلتنگی هایم را به تو بگویم
در شهر ترانه هایم به دنبال اکسیر میگردم٬ اکسیری از عشق تا بتوانم
قلب مرده ام را به زندگی ابدی پیوند بزنم ٬به روزگاری دور از سردی و
سیاهی. اکسیری که نور زندگی را بر آسمان آبی بی کران بتاباند و هر
شب روزنه های بهشت را بر گنبد کبود نمایان سازد و انگاه دوباره عطر
گل یاس از کوچه های صداقت بلند شود و بوی متعفن دروغ را از بین ببرد
اکسیری که شفابخش پرندگان بال شکسته باشد تا دوباره نغمه ی
«عشق»را در اوج آسمان بسرایند.
همین!؟
تووی این غربت پر حول و هراس
دارم عین ماهیا جون می کنم
خستم از تظاهر ایستادگی
جای دندون هزار گرگ به تنم
نه کسی می دونه که من چی می خوام
نه خودم دونستم عیب کار کجاست
تو به هرکی می گی عاشقی چیه
دیگه بگذر عاشقی توو قصه هاست
هیچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند هر گاه کسی را دوست داشتي رهايش كن. اگر به سویت باز نگشت بدان كه از اول هم مال تو نبوده است.
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست
پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست
و خوش به حال هوایش
و خوش به حال دلش
و خوش به حال پرنده
که مثل آدم نیست
یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های در تموج و اهتزاز باشد.
جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.
از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هردو از یک قرص نان تناول مکنید.
به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.
همچون سیم های عود که هریک در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.
دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.
در کنار هم باستید اما نه بسیار نزدیک :
از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند،
و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.
از این فراموشی محض که درش گیر افتاده ام لذت می برم . من میان دو شهر هستم یکی هیچی از من نمی داند و دیگری را هیچ نمی شناسم .
خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان نگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان نگردان
الهی کیفرم را می پذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن که تا با نا حق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
احساس خلا مخصوص به روحی است
که انچه که در این جامعه و زمان
و در این ابتذال و روز مرگی وجود دارد
نمی تواند سیرش کند.
خسته ام.خسته!
خسته از این همه نیرنگ و فریب
خسته از این ادم های نا امید
خسته زین باورهای فرسوده
خسته از این کارهای بیهوده
انسان به میزان بر خورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست
بلکه درست به خاطر نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است
هر کسی به میزانی انسان تر است
که نیازهای کامل تر ومتعال تر و متکامل تر دارد
ادم های اندک نیاز های اندک دارند
ادم های بزرگ نیازهای بزرگ
باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن
و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن
وظیفه باشد
بالاتر از ان صفت ادمی باشد
باز هم بالاتر
وجود ادمی باشد
کجا دیدی که تنهایی غم هاشو با خودش برده
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.
برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند
« عشق خواهر آزادی است و آزادی برادرش ؛ و غصب و اسارت مادر و پدرشان.»