امید

                            << اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار

     ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>

اگه به زور روزگار از زندگی ات برم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
خیال نکن که خواستمت این اونه که می خواستمت
به قبله محمدی اینه که حرف راستمه
می خوای واسه ات همین وسط داد بزنم
با تار زلفات دلم رو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم
گریه کنون سرتوی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار
اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
 

شعر

سيا وش قميشی

 

خیلی وقته دیگه بارون نزده

 

 رنگ عشق به این خیابون نزده

 

خیلی وقته ابری پرپر نشده

 

 دل آسمون سبکتر نشده

 

مه سرد رو تن پنجرها

 

 مثل بغض توی سینه منه

 

ابر چشمام پر اشک ای خدا

 

وقتشه دوباره بارون بزنه

 

خیلی وقته که دلم  برای تو تنگ شده

 

 قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

 

 بعده تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

 

 کوه غصه از دلم رفتنی نیست

 

 حرف عشق تورو من با کی بگم

 

 همه حرفا که آخه گفتنی  نیست

 

 خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

 

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

 

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست:

 وقتي به دنيا آمدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي

جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه

سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم

بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي

بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي

ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري

خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست

 

عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد گفت:ازدواج هم يعني همين

براي تو كه بهتريني

براي تو كه بهتريني

مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تاكنون داشته اي.

مي خواهم كه گوش جان به سخنانت بسپارم؛

حتي اگر در مشكلات خود غرق شده باشم،

آن گونه كه هيچ كس تاكنون چنين نكرده.

مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در كنارت باشم،

نه اكنون، بلكه هر زمان كه خودت مي خواهي.

مي خواهم رفيق شفيقت باشم، مي خواهم تو را به اوج برسانم.

خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم.

مي خواهم به گونه اي با تو رفتار كنم كه گويي اولين روز تولد توست

نه آن روز خاص، كه تمام روزهاي سال.

به حرف هايت گوش خواهم داد.

نصيحتت مي كنم.

هم بازي ات مي شوم.

گاهي اوقات مي گذارم كه برنده شوي.

در كنارت مي مانم.

در آن زمان كه آهنگ نبرد كني،

در كشاكش مبارزه با زندگي

برايت دعا مي كنم.

مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم

كه تاكنون داشته اي.

امروز، فردا و فرداهاي ديگر

تا آخرين لحظه حياتم

مي پرسي چرا ؟!

زيرا تو نيز برايم بهترين دوستي هستي كه تاكنون داشته ام!

راز زندگي

راز زندگي

 

بي خيال خشكسالي!

فقط كمي زمزمه كن:

دارد باران مي بارد...

...هيچ كس نمي داند

اين همه رطوبت و زندگي

چگونه در چشم هاي اميدوارت

جاخوش كرده!

     

                                     نه!نرو!صبر كن

                                      قرارمان اين نبود

                                      بايد سكه بيندازيم

                                      اگر شير آمد: ترديد نكن كه دوستت دارم

                                      اگر خط آمد: مطمئن باش كه دوستدارت هستم

                                      ...صبر كن سكه بيندازيم

                                      اگر دوستت نداشتم ... آن وقت برو!

 

بالا خره راز زندگي را در يافتم

سه چيز است:

عشق، عشق، .. عشق!

                                         

                                       دارد باران مي بارد

                                       به پاس اين همه طراوت،

                                       لطفا يك دقيقه چترهايتان را ببنديد!

 

هرگز باور نكردم

كه بن بستي، ماسيده است

بر

سازه هاي زندگي

چه خوب صبوري كردم

و حالا ...

بالاخره باز شد:

اين پنجره دير هنگام!

                                            

                                     مي بيني؟! همه چيز مي گذرد:

                                     آب، ثانيه، روز، عمر ...

                                     اما

                                     عشق مي ماند در: قلب من

                                     در: تار و پود اين زندگي

چند نكته كوتاه

ý     سعي كن چيزي را كه دوست داري به دست بياوري، وگرنه مجبور خواهي شد چيزي را كه به دست آورده اي دوست داشته باشي ...

ý     زندگي تعداد نفس هايي نيست كه مي كشيم، بلكه تعداد لحظات خوبي است كه در آن به سر مي بريم.

ý     به جاي محبوبيت ، در جست و جوي احترام باش.

ý     بعضي اوقات بايد چشم ها را بست و فقط شنيد و گاهي بايد گوش ها را بست و فقط ديد.

ý     دلخوشي موتور زندگي است.

ý     داشتن هدف از ضروريات زندگي است، به شرطي كه منحصر به فرد نباشيد.

ý     هميشه هدف از ضروريات زندگي است، به شرطي كه منحصر به فرد نباشد.

ý     هميشه بايد به جلو حركت كرد اما گاهي نيم نگاهي به پشت سر لازم است.

ý     اميد تنها ميوه اي است كه با خشك شدنش تمامي درخت به يك باره مي سوزد و خشك مي شود.

ý     هر چه انسان بزرگ تر و موفق تر باشد دشمنان او نيز بزرگ تر و بيشترند.

ý     زماني كه خداوند را در جزء جزء ذرات وجودت حس كردي بدان دعايت مستجاب شده.

ý     هيچ لحظه اي باشكوه تر از آن نيست كه دل افسرده اي را شاد كني يا نوميدي را اميدوار سازي.

 

چقدر شبيه خودت مي شوي وقتي

چقدر شبيه خودت مي شوي وقتي

ü      دلتنگي هايت را فقط با خدا در ميان مي گذاري.

ü      براي خوشحال بودن، هزاران دليل خوب پيدا مي كني.

ü      خودت و ديگران را مي بخشي.

ü      به كسب روزي حلال اعتقاد داري.

ü      به كسب روزي حلال اعتقاد داري.

ü      به موفقيت ديگران حسادت نمي كني بلكه از ديدن آن خوشحال مي شوي.

ü      فقط خوبي هاي ديگران را به خاطر مي سپاري.

ü      روزت را با عبارت هاي تاكيدي شادي بخش و اميدوار كننده شروع مي كني.

ü      هميشه خنديدن را به بزرگ ترها –فقط به بزرگ ترها –ياد مي دهي زيرا:(بچه ها از تو هم بهتر مي دانند كه چگونه هميشه بخندند مي دانم كه خودت هم هميشه خنديدن را از بچه ها ياد گرفته اي!)

بالاتر از همه خودت باش

 

v     آن قدر قوي باش كه بتواني با روزگار روبه رو شوي .

v     آن قدر ضعيف باش تا قبول كني كه نمي تواني همه كارها را به تنهايي انجام دهي .

v     در مقابل كساني كه به كمك تو احتياج دارند، بخشنده باش .

v     در مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش .

v     آن قدر عاقل باش تا قبول كني كه در مورد همه چيز آگاهي نداري .

v     آن قدر ساده باش كه به معجزه اعتقاد داشته باشي .

v     شادي هايت را با ديگران تقسيم كن .

v     در غم و اندوه ديگران شريك شو .

v     راهنماي افرادي باش كه راه خود را گم كرده اند .

v     هنگامي كه ترديد داري پيرو كساني باش كه به موفقيت رسيده اند .

v     اولين كسي باش كه به رقيب پيروزت تبريك مي گويي .

v     آخرين كسي باش كه از رفيق شكست خورده ات انتقاد مي كني .

v     براي اين كه دچار اشتباه نشوي،از جايي كه قدم بعديت را مي گذاري مطمئن شو .

v     از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروي .

v     با كساني كه به تو عشق مي ورزند ، مهربان باش .

     و بالاتر از همه ، خودت باش.