می دونم
مي دونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم.
اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم ديگه نبايد به يادت بزنه.
نمي دونم اون روز چي بهت بگم. فقط مي دونم اون روز دير يا زود مي رسه.
روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم.
فقط اون لحظه رو مي بينم كه...
روبروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه مي كنيم، چون ديگه حرفي براي گفتن نموده.
حتي سيل اشكام هم نمي تونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه.
فقط حس مي كنم گرمايي كه از دستات به دستم مي رسه، داره قلبمو مي سوزونه.
سرم رو روي شونت ميذارم تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني.
...