می دونم

مي دونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم.

اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم  ديگه نبايد به يادت بزنه.

نمي دونم اون روز چي بهت بگم. فقط مي دونم اون روز دير يا زود مي رسه.

روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم.

فقط اون لحظه رو مي بينم كه...

روبروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه مي كنيم، چون ديگه حرفي براي گفتن نموده.

حتي سيل اشكام هم نمي تونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه.

فقط حس مي كنم گرمايي كه از دستات به دستم مي رسه، داره قلبمو مي سوزونه.

سرم رو روي شونت ميذارم تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني.

                                                         ...

برای دیدن ادامه مطلب اینجا رو کلیک کنید

ادامه نوشته

همچون خود

خداوندا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبرياييت نداري !

 

زيرا من همچون تويي دارم تو همچون خود كجا داري؟

 

نمی دانم تو به من بگو...

نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.

                                               ...

                    برای دیدن ادامه مطلب اینجا رو کلیک کنید

ادامه نوشته

آخرین ستاره

آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي ها

 

خواستنت پناه من بود تو غروب بي كسي ها

 

لحظه هر لحظه پس از تو شب گريه در كمينه

 

تو ديگه برنمي گردي آخر قصه همينه

تا آخر سفر با او باش

در انتخاب همراه هيچ وقت عجله نكنيد. مهم نيست قبل از اين چقدر تنهايي كشيدي و چه مدت در حسرت داشتن يك خورشيد به ستارگان خيره مانده اي!؟ مهم اين است كه هنگام انتخب همدم و همراه بهترين را انتخاب كني و دليلش هم بسيار ساده است!؟وقتي دوستي را براي همراهي انتخاب كردي! تا آخر سفر با او باش!

دوستت دارم عزيزم

مدت زيادي از ازدواجشان مي گذشت و طبق معمول، زندگي فراز و نشيب هاي خاص خود را داشت. يك روز، زن كه از ساعات زياد كاري شوهر عصباني بود و همه چيز را از هم پاشيده مي ديد زبان به شكايت گشود و باعث نا اميدي شوهرش شد.

مرد پس از يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي در دست به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هر آن چه را كه باعث آزارشان مي شود بنويسند و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر كنند.

زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اين كه سر خود را بلند كند، شروع كرد به نوشتن. مرد نيز پس از نگاهي عميق و طولاني به همسر، نوشتن را آغاز كرد.

يك ربع بعد با نگاهي به يكديگر كاغذها را رد و بدل كردند.

مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايت خيره ماند، اما زن با ديدن كاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ را پاره كرد. شوهرش در هر دو صفحه اين جمله را تكرار كرده بود: دوستت دارم عزيزم.