پرواز را به خاطر بسپار                  پرنده مردني ست

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

 

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست

 

کاش

كاش چون درخت سيب با وقار بوديم. كاش آينه ها را باور مي كرديم خود را مي شناختيم تا خدا را حس كنيم كاش شبنم را ميهمان چشمانمان مي كرديم بياييد همگي كوچ كنيم به جايي كه بوته اي از قافله سرخ شقايق دوباره روييدن را التماس كند.

افسوس

مي دانم روزي مي آيي. از آن سوي آرزوها،  وقتي آمدي برايم صبري طولاني هديه بياور مي خواهم تمام روزهاي آينده را پرنده باشم و ترك قفس كنم در آن روزي كه پرنده قشنگ زندگيم به سوي آسمانها پرواز كرد و خوشبختي ام را با خود برد، ديونه وار به سويش دويدم تا شايد به او برسم و او را باز گردانم اما افسوس! افسوس كه نه من هرگز به او رسيدم و نه او هرگز به سوي من بازگشت.

عشق

 عشق من بسان گل سرخ آتشين مي ماند كه در نو بهاران شكفته شده باشد. عشق من بمانند آهنگ افسونگري ميماند كه با نواي سحرانگيزي  نواخته شده باشد،اي محبوبه ي دلرباي من آنچنانكه زيبائي تو ژرف و جاوداني است، عشق من نيز ژرف و جاوداني خواهد بود و من تو را تا هنگاميكه تمام درياها خشك نشده اند و همه تخته سنگ ها  با حرارت خورشيد ذوب نگشته اند دوست خواهم داشت.

 

 

شقایق

قلم را در درياي محبت گردانيد. اولين صيد خود را به عنوان سلام تقديم حضورت مي كنم باشد كه پذيرا باشي. عزيزم در كوره راه زندگي من و تو يك رهگذريم، رهگذري خسته

                                                    ...

 

                             برای دیدن ادامه مطلب اینجا رو کلیک کنید

ادامه نوشته