تو که نیستی

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حق دل من

به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیرگِل باشه

حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

Oldurur Sevdan

 آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب. در مشرق نیست؛زیرا سالهاست که از طلوعش گذشته است. از افق دور شده است. به اوج آسمان آمده است. در مغرب نیز نیست. او اهل غروب نیست. او خورشید بی غروب من است.

 

فداکاری را همواره باید پنهان داشت؛ نه تنها از دیگری، بلکه از خود، تا خود هم آن را به یاد نیاوری، به آن نیندیشی.

 

من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن رویین تنم کرده اند.

((دکتر علی شریعتی))