صبر کن

صبر کن عشق تو تفسير شود، بعد برو

 يا دل از ماندن تو سير شود، بعد برو

 خواب ديدي که دلم دست بدامان تو شد

تو بمان خواب تو تعبير شود، بعد برو

 لحظه اي باد تو را خواند که با او بروي

 تو بمان تا به يقين دير شود، بعد برو

 صبر کن عشق زمينگير شود، بعد برو

 يا دل از ديده ي تو سير شود، بعد برو

 تو اگر کوچ کني بغض خدا مي شکند

 تو بمان گريه به زنجير شود، بعد برو

معجزه خاموش ((داریوش))

 

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه خداحافظ یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه هم جنس شکفتن شو

از روزنه این کنج خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش یه گریه فرورم کن

از قرقر بی رحم این تجربه من سوز

پرواز رهایی باش به زیافت دیروز

به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد

لحظه آخر لحظه شب عاقبت شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود

 

تو که نیستی

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حق دل من

به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیرگِل باشه

حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

رنگ و زیبایی مرا که عشق نیست

جمله ی من عاشقم این روزا تکراری شده

یه بهونه واسه گذار بی کاری شده

فکر نکن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه

روز و شب نالیدنه، زود یا دیر خوابیدنه

رنگ و زیبایی مرا که عشق نیست

عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست

خیلیا فکر می کنن که عاشقی گفتن جمله دوستت دارمه

هرکی رو دیدم که آب و رنگ داره، زود میگن اون خودشه، اون یارمه، دلدارمه ، نور ماه تارمه

سقوط

وقتي كه گل در نمياد سواري اينور نمياد
كوه و بيابون چي چيه
وقتي كه بارون نمياد ابر زمستون نمياد
اينهمه ناودون چي چيه

حالا تو دست بي‌صدا دشنه ما شعر و غزل
قصه مرگ عاطفه خوابهاي خوب بغل بغل
انگار با هم غريبه‌ايم خوبي ما دشمنيه
كاش من و تو مي‌فهميديم اومدني رفتنيه

مجتبی کاشانی

 

پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست

پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست

و خوش به حال هوایش

و خوش به حال دلش

و خوش به حال پرنده

که مثل آدم نیست

 توو این تقویم دل مرده کسی اشکاشو نشمرده

کجا دیدی که تنهایی غم هاشو با خودش برده 

چشمانت

هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت

امید....

تنها به خواب من که رسیدی عوض شدی
در خاطرات من که پریدی عوض شدی
با هر کسی به قدر خودش راه رفته ای
با ما نرفته زود بریدی عوض شدی
با چشمهای خود به خیابان شب زدی
عاشق شدی ستاره کشیدی عوض شدی
شاید همان شبی که خیابان شلوغ بود
از عابری دروغ شنیدی عوض شدی
حالا بیا و از کنار خیالم عبور کن
اصلا بگو که با چه امیدی عوض شدی
آقا! شما که گوش به حرفم نمی دهی
تنها به خواب من که رسیدی عوض شدی.

ستاره دنباله دار

تو آسمون زندگيم ستاره بوده بي‌شمار
اما شبهاي بي‌کسي يکي
نمونده موندگار
يکي نمونده از هزار
ستاره‌هاي گمشده هر شب من هزار
هزار
اما هميشگي تويي ستاره دنباله‌دار
يکي نمونده از هزار
اي آخرين
تنهاترين آواره عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق
اي تو آشناي ناشناسم
اي مرحم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از
تو
از ظلمت شب نمي‌هراسم
انگار که زاده شده با من
عشقي که من از تو
مي‌شناسم
تو بودي و هستي
هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي ستاره دنباله دار
با شب من فقط
تويي

(اردلان سرفراز)

پرواز را به خاطر بسپار                  پرنده مردني ست

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

 

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست

 

آخرین ستاره

آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي ها

 

خواستنت پناه من بود تو غروب بي كسي ها

 

لحظه هر لحظه پس از تو شب گريه در كمينه

 

تو ديگه برنمي گردي آخر قصه همينه

امید

                            << اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار

     ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>

اگه به زور روزگار از زندگی ات برم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
خیال نکن که خواستمت این اونه که می خواستمت
به قبله محمدی اینه که حرف راستمه
می خوای واسه ات همین وسط داد بزنم
با تار زلفات دلم رو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم
گریه کنون سرتوی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار
اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
 

شعر

سيا وش قميشی

 

خیلی وقته دیگه بارون نزده

 

 رنگ عشق به این خیابون نزده

 

خیلی وقته ابری پرپر نشده

 

 دل آسمون سبکتر نشده

 

مه سرد رو تن پنجرها

 

 مثل بغض توی سینه منه

 

ابر چشمام پر اشک ای خدا

 

وقتشه دوباره بارون بزنه

 

خیلی وقته که دلم  برای تو تنگ شده

 

 قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

 

 بعده تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

 

 کوه غصه از دلم رفتنی نیست

 

 حرف عشق تورو من با کی بگم

 

 همه حرفا که آخه گفتنی  نیست

 

 خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

 

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

 

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست:

 وقتي به دنيا آمدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي

جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه

سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم

بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي

بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي

ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري

خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست

 

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق زمين مال من است 

زندگي

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است.

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي ماه ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.