مي دونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم.

اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم  ديگه نبايد به يادت بزنه.

نمي دونم اون روز چي بهت بگم. فقط مي دونم اون روز دير يا زود مي رسه.

روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم.

فقط اون لحظه رو مي بينم كه...

روبروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه مي كنيم، چون ديگه حرفي براي گفتن نموده.

حتي سيل اشكام هم نمي تونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه.

فقط حس مي كنم گرمايي كه از دستات به دستم مي رسه، داره قلبمو مي سوزونه.

سرم رو روي شونت ميذارم تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني.

سرم رو با دستاي يخ زدت از شونت جدا مي كني و ميگي:

بهم قول بده ديگه گريه نكني

از همه دنيا فقط همين برام مونده بود... هنوزم ظالمي.

دستامون كه جدا ميشه،

صداي قلبم رو ميشنوم كه روي آسفالت خيابون، جلو پات ميشكنه.

دستمو ميبوسي و بهم ميگي:

مي دونم حرفامو باور نمي كني، اما دوستت داشتم.

آخه پس چرا؟...

بهم ميگي: عزيزم باور كن فقط به خاطر تو بود.

آخه چه جوري باور كنم؟...

عقب عقب ازم دور ميشي و سرت رو مي اندازي پايين. چون ديگه طاقت سنگينيه نگاهمو نداري.

اما تصوير چشماتو تا ابد برام گذاشتي. به جاي اون قلب قرمز و پر از عشقي كه ازم گرفتي، فقط همينو برام گذاشتي.

تو ميري.

سفرت بخير عزيزم.

اما من به كجا؟...

تو از اينجا ميري اما منو با همه خاطره هامون آنجا تنها ميذاري...

هنوزم ظالمي!

مي دونم اون روز مي رسه اما اگه دوستم داري ، برام دعا كن من به اون روز نرسم...