جمله هاي عاشقانه
کاش بــودی تا دلم تنها نبود
تا اســیــر غـصــه فردا نـبود
کاش بودی تا فقـط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
بعـدمـن با یادمن افــسـوس می ماند بجا
در مـــیان کــلــبه ها فانوس می ماند بجا
میروم تا گم شوم در جاده های ناشناس
کسـی نمـی یابد مرا افسوس میماند بجا
نرگس عشق منی هرلحظه بویت میکنم
بـــرگ برگ خاطـراتـــــم را خزان برباد داد
ای گــل ناز بــــــهاری آرزویت مـــــیکــنم
جمله هاي عاشقانه براي مشاهده كليك كنيد
چشمانم در آسمان
به جستجوی آخرین ستاره ی شب است
و می روم به اوج ، کنار او
ستاره ای که در سپهر آرزو
یگانه تقدیر من است
از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...!
افسوس که تو به فرداها سفر کردي
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست.
وقتي يه بار ازدوست ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده .
مهم اين نيست كه قشنگ باشي ، قشنگ اينه كه مهم باشي! حتي براي يك نفر.
نازنینم
عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه
از چشمانم بخوان .
کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .
برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو
جوابش را در قلبت خواهی یافت .
((علی مرتضوی))
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
رفت آن دقیقه های پر هیاهو
رفت آن حس دیدار
شکست آن لحظه زیبا
سکوت،سکوت،سکوت
و تو ...
چه ساده گذشتی از این همه احساس
و من...
سکوت،سکوت،سکوت
زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند
حميد مصدق خرداد 1343
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از
سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود
عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی
حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب
یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد
شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد
مرا رها مکن
کنج قفس نشستم و در خلوت سکوت
غمگین گریستم!
این درد میکشدم که ندانم در این قفس
پابند کیستم؟
خامش ز چیستم؟
برف خیال تو در دست های دوستی من بیش از دمی نماند.
يكي مي پرسد : اندوه تو از چيست ؟
سبب ساز سكوت مبهمت كيست ؟
برايش صادقانه مي نويسم : براي آنكه بايد باشد و نيست .
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی :
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست .
رفتی پیش از آن که باران ببارد...
كدام كلمه مرا به عشق نزديك مي كند. ديگر مجالي براي نوشتن نيست،
به دنبال پنجره اي مي گردم كه به آفتاب نرسيده گشوده شود. چرا بهاري نيست
چرا كسي فاصله هاي بين غروب و پنجره بي گلدان را نمي شكند براي دوست
داشتن مگر چقدر فرصت مانده است.
در به در هميشگي كولي صد ساله منم
خاك تمام جاده هاست جامه ي كهنه ي تنم
هزار راه رفته ام
هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده كني هزار بار مرده ام
هزار بار مرده ام ......!
تو را سطر به سطر می نویسم و واژه به واژه به دنبالت می گردم تا تمام دلتنگی هایم را به تو بگویم
در شهر ترانه هایم به دنبال اکسیر میگردم٬ اکسیری از عشق تا بتوانم
قلب مرده ام را به زندگی ابدی پیوند بزنم ٬به روزگاری دور از سردی و
سیاهی. اکسیری که نور زندگی را بر آسمان آبی بی کران بتاباند و هر
شب روزنه های بهشت را بر گنبد کبود نمایان سازد و انگاه دوباره عطر
گل یاس از کوچه های صداقت بلند شود و بوی متعفن دروغ را از بین ببرد
اکسیری که شفابخش پرندگان بال شکسته باشد تا دوباره نغمه ی
«عشق»را در اوج آسمان بسرایند.
از طرف یه دوست!
آن كه آوازي از عشق بر لبان خود دارد ، نه هرگز متولد شده و نه هرگز مي ميرد.
خواستم عشق رو......
خواستم عشق رو تو دستام بگيرم، ولي جا نشد.
پس گذاشتمش تو جيبم، ولي جا نشد.
در كيفمو باز كردم، ولي جا نشد.
تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق، ولي جا نشد.
بنابراين يه خونه براش گرفتم، ولي جا نشد.
با خودم گفتم: يه باغ! آره! ولي جا نشد.
حتما تو كره زمين جا مي شه، ولي جا نشد.
پس گذاشتمش تو قلبم، حالا ديگه جاش خوبه خوبه.
تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعني چي.
سلامي از جنس گلبرگهاي ياسهاي وحشي،وبعد احوال پرسي با تو با دل هميشه عاشقت و با نگاه پر از اسرارت با دستان گرم از محبتت و ديدگاني كه هميشه قطره اشكي در خود به يادگار دارد.چون مرواريدي در صدف. برايت چند تكه آرزو از باغ دلم چيدم ببخش اگر به قشنگي آرزوهاي تو نيست. ديشب به يادت بودم ،پشت آن پنجره و در ان سوي پنجره ظلمت بود و سرما. به يادت نامت را بر روي شيشه با نوك انگشتانم نوشتم و شيشه چون چشانم گريست من از فراقت و شيشه …
تو آسمون زندگيم ستاره بوده بيشمار
اما شبهاي بيکسي يکي نمونده موندگار
يکي نمونده از هزار
ستارههاي گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگي تويي ستاره دنبالهدار
يکي نمونده از هزار
اي آخرين تنهاترين آواره عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق
اي تو آشناي ناشناسم
اي مرحم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از تو
از ظلمت شب نميهراسم
انگار که زاده شده با من
عشقي که من از تو ميشناسم
تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي ستاره دنباله دار
با شب من فقط تويي
(اردلان سرفراز)
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
كاش چون درخت سيب با وقار بوديم. كاش آينه ها را باور مي كرديم خود را مي شناختيم تا خدا را حس كنيم كاش شبنم را ميهمان چشمانمان مي كرديم بياييد همگي كوچ كنيم به جايي كه بوته اي از قافله سرخ شقايق دوباره روييدن را التماس كند.
مي دانم روزي مي آيي. از آن سوي آرزوها، وقتي آمدي برايم صبري طولاني هديه بياور مي خواهم تمام روزهاي آينده را پرنده باشم و ترك قفس كنم در آن روزي كه پرنده قشنگ زندگيم به سوي آسمانها پرواز كرد و خوشبختي ام را با خود برد، ديونه وار به سويش دويدم تا شايد به او برسم و او را باز گردانم اما افسوس! افسوس كه نه من هرگز به او رسيدم و نه او هرگز به سوي من بازگشت.
قلم را در درياي محبت گردانيد. اولين صيد خود را به عنوان سلام تقديم حضورت مي كنم باشد كه پذيرا باشي. عزيزم در كوره راه زندگي من و تو يك رهگذريم، رهگذري خسته
...
مي دونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم.
اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم ديگه نبايد به يادت بزنه.
نمي دونم اون روز چي بهت بگم. فقط مي دونم اون روز دير يا زود مي رسه.
روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم.
فقط اون لحظه رو مي بينم كه...
روبروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه مي كنيم، چون ديگه حرفي براي گفتن نموده.
حتي سيل اشكام هم نمي تونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه.
فقط حس مي كنم گرمايي كه از دستات به دستم مي رسه، داره قلبمو مي سوزونه.
سرم رو روي شونت ميذارم تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني.
...
خداوندا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبرياييت نداري !
زيرا من همچون تويي دارم تو همچون خود كجا داري؟
نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.
...
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي ها
خواستنت پناه من بود تو غروب بي كسي ها
لحظه هر لحظه پس از تو شب گريه در كمينه
تو ديگه برنمي گردي آخر قصه همينه
مدت زيادي از ازدواجشان مي گذشت و طبق معمول، زندگي فراز و نشيب هاي خاص خود را داشت. يك روز، زن كه از ساعات زياد كاري شوهر عصباني بود و همه چيز را از هم پاشيده مي ديد زبان به شكايت گشود و باعث نا اميدي شوهرش شد.
مرد پس از يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي در دست به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هر آن چه را كه باعث آزارشان مي شود بنويسند و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر كنند.
زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اين كه سر خود را بلند كند، شروع كرد به نوشتن. مرد نيز پس از نگاهي عميق و طولاني به همسر، نوشتن را آغاز كرد.
يك ربع بعد با نگاهي به يكديگر كاغذها را رد و بدل كردند.
مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايت خيره ماند، اما زن با ديدن كاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ را پاره كرد. شوهرش در هر دو صفحه اين جمله را تكرار كرده بود: دوستت دارم عزيزم.
<< اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار
ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>
اگه به زور روزگار از زندگی ات برم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
خیال نکن که خواستمت این اونه که می خواستمت
به قبله محمدی اینه که حرف راستمه
می خوای واسه ات همین وسط داد بزنم
با تار زلفات دلم رو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم
گریه کنون سرتوی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار
اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود
براي تو كه بهتريني
مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تاكنون داشته اي.
مي خواهم كه گوش جان به سخنانت بسپارم؛
حتي اگر در مشكلات خود غرق شده باشم،
آن گونه كه هيچ كس تاكنون چنين نكرده.
مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در كنارت باشم،
نه اكنون، بلكه هر زمان كه خودت مي خواهي.
مي خواهم رفيق شفيقت باشم، مي خواهم تو را به اوج برسانم.
خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم.
مي خواهم به گونه اي با تو رفتار كنم كه گويي اولين روز تولد توست
نه آن روز خاص، كه تمام روزهاي سال.
به حرف هايت گوش خواهم داد.
نصيحتت مي كنم.
هم بازي ات مي شوم.
گاهي اوقات مي گذارم كه برنده شوي.
در كنارت مي مانم.
در آن زمان كه آهنگ نبرد كني،
در كشاكش مبارزه با زندگي
برايت دعا مي كنم.
مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم
كه تاكنون داشته اي.
امروز، فردا و فرداهاي ديگر
تا آخرين لحظه حياتم
مي پرسي چرا ؟!
زيرا تو نيز برايم بهترين دوستي هستي كه تاكنون داشته ام!
راز زندگي
بي خيال خشكسالي!
فقط كمي زمزمه كن:
دارد باران مي بارد...
...هيچ كس نمي داند
اين همه رطوبت و زندگي
چگونه در چشم هاي اميدوارت
جاخوش كرده!
نه!نرو!صبر كن
قرارمان اين نبود
بايد سكه بيندازيم
اگر شير آمد: ترديد نكن كه دوستت دارم
اگر خط آمد: مطمئن باش كه دوستدارت هستم
...صبر كن سكه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم ... آن وقت برو!
بالا خره راز زندگي را در يافتم
سه چيز است:
عشق، عشق، .. عشق!
دارد باران مي بارد
به پاس اين همه طراوت،
لطفا يك دقيقه چترهايتان را ببنديد!
هرگز باور نكردم
كه بن بستي، ماسيده است
بر
سازه هاي زندگي
چه خوب صبوري كردم
و حالا ...
بالاخره باز شد:
اين پنجره دير هنگام!
مي بيني؟! همه چيز مي گذرد:
آب، ثانيه، روز، عمر ...
اما
عشق مي ماند در: قلب من
در: تار و پود اين زندگي